داستان و ماجرای اولین وحی در غار حرا 1404

27 رجب

شروع داستان

1

خورشید در مکه غروب کرده بود و سکوت سنگینی بر کوه‌های اطراف سایه انداخته بود. محمد (ص)، امین مکه، طبق عادت همیشگی، از هیاهوی شهر فاصله گرفته و به آرامش کوه نور پناه برده بود.

شروع داستان
2

قدم‌هایش آرام و استوار بود. صخره‌های تند و تیز کوه را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت تا به غار حرا رسید. جایی که خلوتگاه او با خدای یگانه بود.

شروع داستان
3

شب بیست و هفتم رجب بود. هوای غار آکنده از عطری عجیب و ناشناخته بود. محمد (ص) غرق در تفکر به آسمان پرستاره می‌نگریست و در عظمت خالق هستی اندیشه می‌کرد.

شروع داستان
4

همه چیز آرام به نظر می‌رسید، اما قلب محمد (ص) گواهی می‌داد که امشب شبی متفاوت است. گویی کائنات در انتظار حادثه‌ای بزرگ نفس را در سینه حبس کرده بودند.

شروع داستان
5

ناگهان، نوری خیره‌کننده فضای تاریک غار را روشن کرد. نوری که از جنس خورشید و ماه نبود. وجود مبارک پیامبر لرزید. فرشته‌ای عظیم‌الجثه در برابرش ظاهر شد.

شروع داستان
6

این جبرئیل بود، روح الامین. با صدایی که صلابت آسمان را داشت، سکوت را شکست و گفت: بخوان! (اقرأ).

شروع داستان
7

محمد (ص) که درس نخوانده بود، با صدایی لرزان اما صادقانه پاسخ داد: من خواندن نمی‌دانم (ما انا بقارئ).

شروع داستان
8

فرشته وحی او را در آغوش گرفت و فشرد، چنان که گویی می‌خواست جانش را با نور علم آمیخته کند. دوباره گفت: بخوان! و باز همان پاسخ شنیده شد.

شروع داستان
9

برای بار سوم، جبرئیل با قاطعیتی مهربانانه فرمود: بخوان به نام پروردگارت که آفرید... (اقرأ باسم ربک الذی خلق). و این بار، کلمات بر زبان محمد (ص) جاری شد.

شروع داستان
10

آیات الهی همچون چشمه‌ای زلال از قلب پیامبر جوشید. او می‌خواند، در حالی که تمام وجودش سرشار از معرفت و نور شده بود. رسالت آغاز شده بود.

شروع داستان

بازگشت به خانه

1

جبرئیل رفت و محمد (ص) تنها ماند، اما دیگر تنها نبود. او اکنون حامل بزرگترین پیام هستی بود. بار سنگین نبوت بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

بازگشت به خانه
2

با بدنی که از هیجان و عظمت وحی می‌لرزید، از کوه نور سرازیر شد. سنگ‌ها و درختان در مسیر به او سلام می‌کردند: السلام علیک یا رسول الله.

بازگشت به خانه
3

نفس‌زنان به خانه رسید. خدیجه (س)، همسر وفادارش، با دیدن چهره برافروخته و نورانی او، نگران و شگفت‌زده شد.

بازگشت به خانه
4

پیامبر فرمود: مرا بپوشان، مرا بپوشان (دثرونی). خدیجه با مهربانی او را پوشاند و بر بالینش نشست تا آرام گیرد.

بازگشت به خانه
5

پس از اندکی استراحت، محمد (ص) آنچه را دیده و شنیده بود برای خدیجه بازگو کرد. خدیجه با ایمانی راسخ گفت: خدا تو را تنها نخواهد گذاشت، زیرا تو مهربان و امانت‌داری.

بازگشت به خانه
6

خدیجه (س) اولین کسی بود که به او ایمان آورد و قلب پیامبر با حمایت این بانوی بزرگ آرام گرفت. خورشید اسلام طلوع کرده بود.

بازگشت به خانه

روایت‌های کوتاه

1

آن شب، زمین به آسمان فخر می‌فروخت. مردی در غار حرا نشسته بود که قرار بود تاریخ را تغییر دهد.

روایت‌های کوتاه
2

صدای بال فرشتگان در فضای مکه پیچیده بود. شیاطین نالان و فراری بودند. تخت‌های ستمگران لرزید. محمد (ص) مبعوث شد.

روایت‌های کوتاه
3

حرا، دیگر یک غار سنگی نبود، محراب عبادت تمام کائنات بود. وقتی خدا با حبیبش سخن می‌گفت.

روایت‌های کوتاه
4

لحظه‌ای که اقرأ نازل شد، جهل مرد و دانایی متولد شد. این داستان تولد دوباره انسان است.

روایت‌های کوتاه
5

پیامبر از کوه پایین آمد، اما نه به عنوان محمد بن عبدالله، بلکه به عنوان خاتم النبیین و رحمت للعالمین.

روایت‌های کوتاه
6

ترس و امید در دل پیامبر موج می‌زد. ترس از عظمت مسئولیت و امید به یاری خدا. و خدا او را یاری کرد.

روایت‌های کوتاه
7

اولین کلمات قرآن، رمز عبور از تاریکی به روشنایی بود. رمزی که در گوش جان پیامبر زمزمه شد.

روایت‌های کوتاه
8

خدیجه چه شبی داشت آن شب! منتظر بود و دعا می‌کرد، تا اینکه خورشیدش از در درآمد، نورانی‌تر از همیشه.

روایت‌های کوتاه
9

داستان مبعث، داستان عشق است. عشق خدا به بندگانش که راهنما فرستاد و عشق پیامبر به خدا که بار رسالت را پذیرفت.

روایت‌های کوتاه
10

و امروز، پس از قرن‌ها، هنوز پژواک صدای جبرئیل در کوه نور شنیده می‌شود: بخوان...

روایت‌های کوتاه

خلوت‌گزینی (تحنث) در غار حرا

پیش از بعثت، حضرت محمد (ص) عادت داشتند که روزهایی از سال، به ویژه ماه رمضان یا رجب را در غار حرا به عبادت و تفکر بپردازند. این عمل که تحنث نام داشت، برای دوری از فضای آلوده شرک و بت‌پرستی مکه و تزکیه نفس بود. این خلوت‌های طولانی، روح ایشان را برای دریافت وحی آماده کرد.

لحظه نزول وحی

در روز ۲۷ رجب، زمانی که پیامبر چهل ساله بودند، جبرئیل امین بر ایشان نازل شد. برخورد اول با وحی، همراه با هیبت و عظمت خاصی بود که باعث شد پیامبر فشار روحی و جسمی سنگینی را احساس کنند. این حالت نشان‌دهنده حقانیت و غیرمادی بودن منشاء وحی است.

معنای امی بودن پیامبر

وقتی جبرئیل گفت بخوان، پیامبر فرمودند من خواندن نمی‌دانم. این امی بودن (درس نخوانده بودن) یکی از دلایل حقانیت ایشان است. کسی که نزد هیچ استادی درس نخوانده بود، ناگهان کلماتی آورد که بزرگترین ادیبان عرب را به زانو درآورد و کتابی آورد که سرشار از علم و حکمت بود.

نقش حضرت خدیجه در آرامش پیامبر

پس از دریافت اولین وحی، پیامبر با حالتی دگرگون شده به خانه بازگشتند. نقش حضرت خدیجه (س) در این لحظات بسیار حیاتی بود. ایشان نه تنها نترسیدند و تردید نکردند، بلکه با کلمات محبت‌آمیز و یادآوری صفات نیک پیامبر، به ایشان اطمینان دادند که خداوند او را خوار نخواهد کرد و او پیامبر این امت است.

ورقه بن نوفل و تایید رسالت

برخی روایات تاریخی نقل می‌کنند که خدیجه (س) برای اطمینان بیشتر، ماجرا را با پسرعموی دانای خود، ورقه بن نوفل در میان گذاشت. ورقه با شنیدن نشانه ها، تایید کرد که آن فرشته همان ناموس اکبر (جبرئیل) است که بر موسی نیز نازل شده و بشارت داد که محمد (ص) پیامبر موعود است.

سوالات متداول

اولین کلمه‌ای که جبرئیل به پیامبر گفت چه بود؟
جبرئیل گفت: اقرأ (بخوان).
پیامبر در پاسخ جبرئیل چه فرمودند؟
ایشان فرمودند: ما انا بقارئ (من خواندن نمی‌دانم).
غار حرا در کدام کوه قرار دارد؟
در کوه نور (جبل النور) در نزدیکی مکه مکرمه قرار دارد.
سن پیامبر در زمان مبعث چقدر بود؟
ایشان چهل سال سن داشتند.
چه کسی در خانه منتظر پیامبر بود؟
همسر ایشان حضرت خدیجه کبری (س).
چرا پیامبر بعد از وحی فرمودند دثرونی؟
به خاطر سنگینی و عظمت وحی و فشار روحی، احساس سرما یا لرزش داشتند و خواستند ایشان را بپوشانند.
آیا پیامبر از دیدن جبرئیل ترسیدند؟
ترس ایشان ترس از عظمت و هیبت الهی و مسئولیت سنگین بود، نه ترس از ناشناخته‌ها به معنای زمینی.
اولین آیات نازل شده کدامند؟
آیات ۱ تا ۵ سوره علق: اقرأ باسم ربک الذی خلق...
ماجرای ورقه بن نوفل چیست؟
او دانشمندی مسیحی و خویشاوند خدیجه بود که با شنیدن نشانه‌ها، نبوت پیامبر را تایید کرد (البته اصل نبوت به تایید او نیاز نداشت).
پیام داستان مبعث برای ما چیست؟
اینکه هدایت الهی در اوج تاریکی می‌رسد و باید همواره آماده دریافت حقایق باشیم.
WordAbyss - داستان اولین وحی به پیامبر در غار حرا | قصه مبعث 1404