متن ادبی درباره نقش پدربزرگانه عبدالمطلب در کودکی پیامبر 1405

10 ربیع‌الاول

احساسی

1

مکه هر روز شاهد صحنه ای بود که دل سنگ را آب می کرد؛ پیرمردی که عصای پیری اش را کنار می گذاشت تا نوه یتیمش را در آغوش بگیرد.

احساسی
2

سایه عبدالمطلب، تنها سایه ای بود که اجازه نمی داد آفتاب سوزان یتیمی، نهال وجود محمد را بیازارد.

احساسی
3

عبدالمطلب فقط یک پدربزرگ نبود؛ او صخره ای بود که امواج بی پناهی محمد به آن می خورد و آرام می گرفت.

احساسی
4

چشمان پیرمرد، وقتی به چهره نوه اش می نگریست، برقی می زد که حکایت از رازی بزرگ داشت؛ رازی به نام نبوت.

احساسی
5

آن فرش مخصوص در سایه کعبه، قلمرو اختصاصی عشق بود؛ جایی که هیچکس جز محمد، حق نشستن کنار عبدالمطلب را نداشت.

احساسی
6

دست های چروکیده اما مهربان جد بزرگ، موهای محمد را شانه می کرد و گرد و غبار غم را از چهره اش می تکاند.

احساسی
7

عبدالمطلب بوی عبدالله را از محمد می شنید و بوی بهشت را از پیشانی بلندش. این کودک، تمام دنیای پیرمرد بود.

احساسی
8

وقتی محمد (ص) بیمار می شد، عبدالمطلب پروانه وار دورش می چرخید و کعبه را واسطه شفای او می کرد.

احساسی
9

صدای «یا بُنَیّ» (ای پسرک من) گفتن های عبدالمطلب، شیرین ترین نغمه ای بود که در کودکیِ پیامبر طنین انداز می شد.

احساسی
10

و آنگاه که مرگ به سراغ پیرمرد آمد، تنها حسرتش جدا شدن از جگرگوشه ای بود که هنوز هشت بهار بیشتر ندیده بود.

احساسی

روایی

1

روزها عبدالمطلب کنار کعبه می نشست و بزرگان قریش دورش حلقه می زدند. کودکی دوان دوان می آمد و صف بزرگان را می شکافت. همه می خواستند مانع شوند، اما عبدالمطلب راه را باز می کرد و می گفت: «پسرم را رها کنید، او شأن بزرگی دارد» و او را روی زانوی خود می نشاند.

روایی
2

در خشکسالی مکه، عبدالمطلب دست کوچک محمد را گرفت و به کوه ابوقبیس رفت. کودک را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا به حق این کودک...». هنوز پایین نیامده بودند که سیلاب در دره های مکه جاری شد.

روایی
3

روزی شتران عبدالمطلب گم شدند. او بسیار غمگین بود، نه برای شتران، بلکه محمد (ص) دیر کرده بود. وقتی محمد برگشت، پیرمرد او را در آغوش کشید و سوگند خورد که دیگر هرگز او را از خود دور نکند.

روایی
4

زن دایه ای که محمد را گم کرده بود، لرزان نزد عبدالمطلب آمد. عبدالمطلب شمشیر کشید و فریاد زد: اگر مویی از سر او کم شده باشد، قبیله ات را ویران می کنم. این غیرت پدربزرگ برای نوه بود.

روایی
5

شب ها، عبدالمطلب بستر محمد را کنار بستر خود پهن می کرد. گویی می ترسید در تاریکی شب، فرشتگان بیایند و این امانت گرانبها را با خود ببرند.

روایی

توصیفی

1

فرش سرخ رنگی در سایه دیوار کعبه پهن بود. جایگاه امیر مکه. اما امیر واقعی آن فرش، کودکی بود با چشمان سیاه و نافذ که پادشاهانه بر آن تکیه می زد و پدربزرگ با لبخند تماشایش می کرد.

توصیفی
2

انگشتان عبدالمطلب لای موهای مجعد محمد می لغزید و قصه های ابراهیم و اسماعیل را در گوشش زمزمه می کرد. قصه هایی که محمد خود وارث آن ها بود.

توصیفی
3

نگاه عبدالمطلب به محمد، نگاه باغبان به غنچه ای بود که قرار است عطرش جهان را پر کند. نگاهی پر از امید و بیم.

توصیفی
4

عبدالمطلب مثل کوه احد، پشت سر محمد ایستاده بود و سینه اش سپر بلاهای روزگار بود تا مبادا خار یتیمی در پای محمد بخلد.

توصیفی
5

غروب های مکه، تصویری قاب گرفته از دو نسل بود: پیری که خورشید عمرش رو به غروب بود و کودکی که خورشید رسالتش در حال طلوع.

توصیفی
6

محبت عبدالمطلب، جنس زمینی نداشت. جذبه ای الهی بود که دل پیرمرد را به گروگان گرفته بود تا نگهبان آخرین پیامبر خدا باشد.

توصیفی
7

در ازدحام طواف، عبدالمطلب محمد را روی شانه هایش می گذاشت تا مبادا لگدمال جمعیت شود. محمد از آن بالا، کعبه را می دید و کعبه، صاحبش را.

توصیفی
8

اشک های عبدالمطلب در لحظه وداع، باران رحمتی بود که بر خاک خشک یتیمیِ محمد می بارید. او می رفت و محمد را به خدا و ابوطالب می سپرد.

توصیفی
9

رابطه این دو، رابطه ریشه و ساقه بود. عبدالمطلب ریشه ای کهن در عمق تاریخ توحید، و محمد ساقه ای جوان که به سوی آسمان وحی قد می کشید.

توصیفی
10

خدا عبدالمطلب را انتخاب کرد، چون قلبش وسیع ترین ظرف برای نگهداری از دُرّ یتیم آفرینش بود.

توصیفی

عاشقانه

1

عاشقانه های پدربزرگ و نوه، زیباترین سکانس های تاریخ کودکی پیامبر است.

عاشقانه
2

عبدالمطلب عاشق بوییدن محمد بود، گویی عطر بهشت را استشمام می کرد.

عاشقانه
3

چه کسی می گوید محمد یتیم بود؟ تا عبدالمطلب بود، او پادشاه عالم بود.

عاشقانه
4

قلب پیرمرد با ضربان قلب کودک می تپید. اگر محمد تب می کرد، عبدالمطلب می سوخت.

عاشقانه
5

عشق عبدالمطلب به محمد، وصیت نامه نانوشته ای بود که بر لوح دل ابوطالب حک شد.

عاشقانه
6

نوازش های عبدالمطلب، مرهم زخم های دل کوچک محمد بود که داغ مادر دیده بود.

عاشقانه
7

خداحافظی عبدالمطلب، تلخ ترین سلامِ محمد به تنهایی بود.

عاشقانه
8

او رفت، اما عشقش در رگ های ابوطالب جاری شد تا محمد تنها نماند.

عاشقانه
9

سنگ تمام گذاشت عبدالمطلب برای محمد. سنگ تمامی از جنس عشق و ایمان.

عاشقانه
10

یاد آن روزها بخیر که محمد می دوید و آغوش باز عبدالمطلب، امن ترین پناهگاه جهان بود.

عاشقانه

حزن_انگیز

1

افسوس که سایه سار آن درخت کهنسال، زود از سر نهالِ امید برچیده شد.

حزن_انگیز
2

محمد ماند و دنیایی از نامردمی ها، بدون عصای محکم پدربزرگ.

حزن_انگیز
3

روز تشییع عبدالمطلب، روزی بود که کودکی محمد هم با پدربزرگ دفن شد و بزرگی اش آغاز گشت.

حزن_انگیز
4

صدای گریه محمد پشت تابوت جدش، ملائکه را به گریه انداخت.

حزن_انگیز
5

دیگر کسی نبود که در برابر زورگویان قریش بایستد و بگوید: «این پسر من است».

حزن_انگیز
6

فرش کنار کعبه جمع شد، اما خاطره آن کودک و پیرمرد برای همیشه در ذهن کعبه ماند.

حزن_انگیز
7

یتیمیِ دوباره، امتحان سخت خدا برای پیامبر بود، و داغ عبدالمطلب، آتشی بر جانش.

حزن_انگیز
8

مکه بعد از عبدالمطلب، برای محمد غریبه شد. غریبه ای آشنا.

حزن_انگیز
9

کاش عبدالمطلب می ماند و روزی را می دید که نوه اش بر بام کعبه بانگ توحید سر می دهد.

حزن_انگیز
10

خداحافظ ای بزرگترِ بزرگترینِ عالم. آسوده بخواب که امانتت را خدا حفظ می کند.

حزن_انگیز

رابطه عاطفی عمیق

رابطه پیامبر (ص) و عبدالمطلب فراتر از یک رابطه خونی معمولی بود. عبدالمطلب که داغ مرگ فرزند جوانش عبدالله را دیده بود، تمام محبت خود را نثار یادگار او، محمد (ص) می کرد. روایات می گویند او حتی محمد را بیشتر از فرزندان صلب خود دوست داشت و غذا و مکان اختصاصی خود را با او شریک می شد.

فرش مخصوص در سایه کعبه

عبدالمطلب به عنوان بزرگ قریش، جایگاهی اختصاصی و فرشی در سایه کعبه داشت که هیچکس، حتی پسرانش، جرأت نشستن روی آن را نداشتند و اطراف آن می ایستادند. اما وقتی کودکیِ پیامبر (ص) می آمد و روی آن فرش می نشست، پسران می خواستند مانع شوند، ولی عبدالمطلب می گفت: «پسرم را رها کنید، به خدا سوگند او شأن و مقامی والا دارد».

پیشگویی های پدربزرگ

عبدالمطلب بارها با مشاهده رفتار و سیما و کرامات کودکی پیامبر، به آینده درخشان او اشاره می کرد. او به دایه ها و فرزندانش هشدار می داد که این کودک مورد حسادت دشمنان (یهود و...) است و باید به شدت از او مراقبت شود. این بصیرت ناشی از ایمان و الهامات الهی به عبدالمطلب بود.

سفر استسقاء (طلب باران)

مورخان نوشته اند در سالی که خشکسالی به مکه فشار آورد، عبدالمطلب دست نوه خردسالش را گرفت و به کوه رفت و به آبروی این کودک از خدا باران خواست. هنوز دعایش تمام نشده بود که باران سیل آسایی بارید. این نشان دهنده مقام معنوی پیامبر در کودکی و اعتقاد عمیق عبدالمطلب به اوست.

انتقال سرپرستی به ابوطالب

هوشمندی عبدالمطلب در انتخاب ابوطالب به عنوان سرپرست بعدی بسیار قابل تامل است. با اینکه ابوطالب ثروتمندترین پسر نبود، اما کریم ترین و مهربان ترین و مؤمن ترین آنان بود و مادرش با مادر عبدالله (پدر پیامبر) یکی بود (فاطمه بنت عمرو). این انتخاب تضمین کننده امنیت پیامبر در سال های بعد شد.

سوالات متداول

آیا عبدالمطلب می دانست نوه اش پیامبر می شود؟
بله، بر اساس روایات و بشارت هایی که از علمای اهل کتاب شنیده بود و کراماتی که خود دیده بود، یقین داشت او آینده ای الهی دارد.
چرا عبدالمطلب پیامبر را بیشتر از بچه های خودش دوست داشت؟
هم به دلیل یتیمی پیامبر و یادگار عبدالله بودن، و هم به دلیل ادب، متانت و نور نبوتی که در وجود ایشان حس می کرد.
داستان گم شدن پیامبر در کودکی چه بود؟
یک بار پیامبر در دره های مکه گم شد. عبدالمطلب مضطربانه گرد کعبه طواف کرد و نذر کرد. وقتی پیامبر پیدا شد، او را بوسید و گفت دیگر هرگز رهایت نمی کنم.
چه کسی نام «محمد» را انتخاب کرد؟
حضرت عبدالمطلب در روز هفتم تولد، گوسفندی عقیقه کرد و نام ایشان را محمد (ستوده) گذاشت.
عبدالمطلب چه دعایی برای محمد می کرد؟
او همیشه دعا می کرد: خداوندا، او را از شر حسودان و دشمنان حفظ کن و او را به مقام موعودش برسان.
رفتار پیامبر با جدش چگونه بود؟
کودکیِ پیامبر با ادب و احترام کامل همراه بود، اما صمیمیتی داشت که با شجاعت روی پای او می نشست و با ریش او بازی می کرد.
آیا پیامبر در تشییع جنازه عبدالمطلب گریه کرد؟
بله، تاریخ نویسان نوشته اند که پیامبر در سن 8 سالگی پشت تابوت جدش به شدت گریه می کرد و تا قبرستان او را بدرقه کرد.
میراث عبدالمطلب برای پیامبر چه بود؟
میراث مادی کمی (چون عبدالمطلب اواخر عمر ثروتش را انفاق کرده بود) اما میراث معنویِ بزرگی، سیادت، و شمشیر و زره.
چرا عبدالمطلب ابولهب را سرپرست نکرد؟
با اینکه ابولهب ثروتمند بود، اما عبدالمطلب خباثت ذاتی او را می شناخت و می دانست او دشمن پیامبر خواهد شد.
جمله معروف عبدالمطلب درباره کودکی پیامبر چیست؟
«اِنَّ لاِبنِی هذا شَأناً» (همانا این پسر من، مقام و شأن بزرگی دارد).
WordAbyss - متن ادبی نقش پدربزرگانه عبدالمطلب در کودکی پیامبر | 10 ربیع الاول 1405